فریب
پارت ۲۵
+داری جدی میگی؟
&آره…من میرم برات صبحانه بیارم…(صدای لرزون)
از رو تخت پاشدم و رفتم بیرون…باورم نمیشه…نمیتونم… نمیتونم باور کنم…چرا؟…چرا باید همچین اتفاقی بیوفته؟…البته منطقیه…این تاوان وحشی گری دیشبمه…اشکام رو پاک کردم و با سینی صبحانه رفتم توی اتاق…جین به جایی زل زده بود…رفتم لبه تخت نشستم…
+جین…خوبی؟
یهو به خودش اومد…
+چیزی شده؟
&نه…به چی فکر میکنی؟…
+هرچی تلاش میکنم چیزی یادم نمیاد…
&به خودت فشار نیار...ببا صبحونه بخور…
سینی رو دادم دستش…یک لحظه وایساد…انگار سرش درد گرفت…
&خوبی؟…چی شد؟ سرت درد گرفت؟…
(جین ویو)
انگار یه صحنه از خاطراتم پلی شد…دمنوش…لیوان دمنوش…
+دم…نوش؟
&دمنوش میخوای؟
+نه نه…احساس کردم چیزی یادم اومد…
&آهان
صبحونمو خوردم…نامجون کنارم نشسته بود…
+میشه بریم بیرون؟
&آخه حالت خوب نیست
+چرا من خوبم…
&آخه…باشه
+داری جدی میگی؟
&آره…من میرم برات صبحانه بیارم…(صدای لرزون)
از رو تخت پاشدم و رفتم بیرون…باورم نمیشه…نمیتونم… نمیتونم باور کنم…چرا؟…چرا باید همچین اتفاقی بیوفته؟…البته منطقیه…این تاوان وحشی گری دیشبمه…اشکام رو پاک کردم و با سینی صبحانه رفتم توی اتاق…جین به جایی زل زده بود…رفتم لبه تخت نشستم…
+جین…خوبی؟
یهو به خودش اومد…
+چیزی شده؟
&نه…به چی فکر میکنی؟…
+هرچی تلاش میکنم چیزی یادم نمیاد…
&به خودت فشار نیار...ببا صبحونه بخور…
سینی رو دادم دستش…یک لحظه وایساد…انگار سرش درد گرفت…
&خوبی؟…چی شد؟ سرت درد گرفت؟…
(جین ویو)
انگار یه صحنه از خاطراتم پلی شد…دمنوش…لیوان دمنوش…
+دم…نوش؟
&دمنوش میخوای؟
+نه نه…احساس کردم چیزی یادم اومد…
&آهان
صبحونمو خوردم…نامجون کنارم نشسته بود…
+میشه بریم بیرون؟
&آخه حالت خوب نیست
+چرا من خوبم…
&آخه…باشه
- ۴.۹k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط